
مادربزرگ مٌرد
مادربزرک دفن شد
مادربزرگ خاک شد
مادربزرگ گٍل شد
و بستر دانه های رٌستنی گشت
مادربزرگ سبز شد
مادربزرگ درخت شد ، برگ داد
آفتاب بر مادربزرگ تابید
و دل مادر بزرگ گرم شد
سبزینه ی وجودش فعال گشت و آوندهایش پر
از حیات شد
مادربزرگ تنفس کرد و با سلول هایش اکسیژن ساخت
مادربزرگ خود ، مولکولهای هوا گشت
و با اشتیاق به ریه های من نفوذ کرد
و از باریک ترین نایژک هایم عبور کرد تا خود
را به دیواره ی رگ هایم رساند
و با مولکول های خون من ترکیب شد
آری...
مادربزرگ در رگ هایم جریان یافت
مادربزرگ در من جاری شد
و
مادربزرگ .... " من " شد
و امروز بعد از سالهای سال زندگی ...
آه اینجا ... ؟
این همه خاک از کجا رویم ریخت؟
این همه گٍل ؟
آری... انگار که من دفن شدم
آری ... انگار که من سبز شدم
و گلویم انگار اندکی خشک شده
و در آوند زمان همچنان او جاریست
آری ... انگار که این رخت و لباس
بوی او را می دهد ...
و اما این طبیعت عجب جشنی بر پا کرده است ...
آه آری انگار که من
متولد شده ام
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:53  توسط مونا.م
|

امروز چه قدر بزرگ شده ام
امروز خدا به من چه نگاهی می کند
درختان سر خم می کنند و بلبلان آواز می خوانند
امروز نگاه ها به سوی دست من
آه چه بار سنگینی بر دوش می کشم
خداوندا این چه فکری بود که به حال من کردی؟
خدایا
این چه رنجی ست که بر همه واجب کردی؟
عجب درد شیرینی در گلویم می نشیند
عجب معرکه ای به پا کردی
خداوندا تو از انسان چه دیدی که به او اعتماد کردی؟
آه که من اعتراف می کنم توان ادامه راه را ندارم
به تمام دادگاه ها بگویید که من جا زده ام
من بازماندم.آری
جاده ها طولانی ، ناهموار
دشت ها بی آبند
زندگی بی بازگشت
و هنوز
دوش من سنگین است...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 21:33  توسط مونا.م
|

خدایا وقتی احساس می کنم که راه ، بی پایان است ادامه ی
راه چه دشوار می شود
خدایا وقتی احساس می کنم کم کم دچار تکرار خواهم شد
احساس درد می کنم
خدایا وقتی می ترسم از آینده ای که بر حسرت روزهای
گذشته طی شود احساس عذاب می کنم
خدایا وقتی کودک آواره ای را می بینم که پا برهنه و
گرسنه درراه نشسته احساس رنج می کنم
خدایا وقتی احساس می کنم همه ی اهدافم خیلی دور هستند
احساس بی انگیزگی می کنم
خدایا وقتی می بینم عده ای بر مال نداشته ی من حسرت
می خورند و من آرامش آنها را آرزومندم احساس
بیهودگی می کنم
خدایا وقتی طبیعت از من فرار می کند وقتی تکرار گلوگاه مرا
تهدید می کند از زندگی نا امید می گردم
خدایا وقتی بر نداشته های دیگران چشم حسرت باز می کنم از
خودم نا امید می گردم
خدایا وقتی تمام لحظه هایم به دنبالت می گردم ولی هر روز
دورتر می شوم از شدت هجران
و تنهایی بر خود می لرزم
خدایا خدایا وقتی خودم را نگاه می کنم وقتی به بی ارزشی خود
پی می برم به روزهایی که به افکار بی نتیجه گذشت
افسوس می خورم
خدایا وقتی صبوری و شکیبایی تو را می نگرم بر وجود همچو
خدایی بر خود می بالم ...
خدایا خدایا خدایا ...
سنگ تکرار از سر راهمان بردار ...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 22:0  توسط مونا.م
|
زندگی یک صحنه از نمایشنامه ی بی انتهاست که هر لحظه نتی همچون " دو " به آهنگش افزوده می گردد بی آنکه خود بدانیم چه کسی موسیقی متن را می نوازد و چه زیبا و چه زیبا می نوازد ...
پرده بالا می رود ، نور از گوشه ی سن می تابد و گرمی اش عجب روح بخش است ، نم نمک روبه من می آید ، پیانیست یک " دو " لا" دو " می رود و ناگهان قطعه ای می آفریند که همه در عجب ش می مانند ، آخرین صحنه روی پرده می رود...
و نسیم سرد بی روحی در هوا می پیچد
چه کسی می داند که چرا سرد شد و صحنه هم بی روح گشت؟
این پلان کوتاه ز چه رو در جا ماند؟
پرده ی پر چین و تا ز چه رو بی رنگ شد؟
روزی می آید که همه اعتراض خواهیم کرد ، همه ناراضی خواهیم بود ، تجربه ای فراگیر که بر در منزل همه خواهد کوبید، در را بگشایید تا صداهای ضربه گوش روحتان را کر نکند ، بلند شوید و به خود امید بدهید که فرداها سبک تر خواهند آمد . در" امروز" را بگشایید و بگذارید تا " دیروز " از خانه تان پر بکشد ، کوله ای بردارید ، توشه ای برچینید ، روبه فردا همگی بار سفر می بندیم
ساعت 2 حرکت خواهیم کرد...
بگذارید ببینم کوله ام گم شده است ....
کوله ام پیدا شد ...
کوله ام خالی است...
به همه باز بگویید
ساعت 2 حرکت خواهیم کرد...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 10:24  توسط مونا.م
|

عجب صبری خدا دارد !!!
اگر من جای او بودم
همان يک لحظه اول که اول ظلم را مي ديدم از مخلوق بی وجدان
جهان را با همه زيبايی و زشتی بروی يکدگر ويرانه ميکردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
که در همسايه صدها گرسنه چند بزمی گرم عيش و نوش ميديدم
نخستين نعره مستانه را خاموش آندم بر لب پيمانه ميکردم
عجب صبری خدا دارد
که ميديدم يکی عريان و لرزان ديگری پوشيده از
صد جامه رنگين
زمين وآسمانرا واژگون بي صبرانه ميکردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
برای خاطر تنها يکی مجنون صحرا گرد بی سامان
هزاران ليلی نازآفرين را کو به کو آواره و ديوانه ميکردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
به گرد شمع سوزان ، دل عشاق سرگردان
سراپای وجود بی وفا معشوق را پروانه ميکردم
عجب صبری خدا دارد
به عرش کبريائی باهمه صبر خدايی
تا که ميديدم عزيز نابجايی ناز بر يک
ناروا گرديده خواری ميفروشد
گردش اين چرخ را وارونه بيصبرانه ميکردم
عجب صبری خدا دارد
که ميديدم اين علم عالم سوز مردم کش
بجز انديشه عشق و وفا ، معدوم ،
هر فکری در اين دنيای پر افسانه ميکردم
عجب صبری خدا دارد
همان بهتر که او خود جای خود بنشسته و
تاب تماشای تمام زشتکاريهای اين مخلوق را دارد
وگرنه من بجای او چو بودم
يک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل و فرزانه ميکردم
عجب صبری خدا دارد
عجب صبری خدا دارد ...
معینی کرمانشاهی
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:20  توسط مونا.م
|
خداوندا
هم اکنون که هوش درختان دست به ظهور زده اند
هم اکنون که شیره ی زندگی در رگ هایشان جاری گشته
و هم اکنون که عنصر حیات در ریشه هایشان نفوذ کرده است
افکارمان به
روح طبیعت ،
به آهنگ بصیرت ،
و به معنای حقیقت
روشن بگردان
سال نو ، شکفتن نو ، روییدن نو
بر شما مبارک باد
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:58  توسط مونا.م
|

روزها از سپیده صبح تا به شب ، ثانیه هاشان را
به رخم می کشندو چون پاره سنگ های عظیم بر
سرم می کوبند که چرا دیر شده !
خورشید قدرت بخشش خود را به نمایش می گذارد
و قدرت خود را به رخ می کشد
زمین قدرت تواضع خویش را نشانم می دهد و آسمان ،
باران پر نعمت خود را برایم می فرستد
مادرم بزرگی اش را ، پدرم محبتش را و خواهرم
سادگی اش را به رخم می کشد و زندگی یک سر
بر سرم می کوبد که چرا دیر شده !
پرنده های آسمان ، اوج پروازشان را ،
نمایش می دهند و آب ،قدرت حیاتش را
به رخم می کشد و باز حس می کنم همه
بر سرم می ریزند و می کوبند که چرا دیر شده ؟ !
راست می گویند :
روح ، تسخیرشده
عقل ، تحقیر شده
بی تو تفسیر شده
زندگی دیر شده ...
دیر شده ....
دیر شده ....
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 17:6  توسط مونا.م
|

یک قدم جلوتر از من ،
دره ای سرد و عمیق ،
انتظارم می کشد
کاش گردبادی بوزد ،
و مرا از خود من تا ابد دور کند ، دور کند ...
بلبل آوازه خوان ملکوت بر نگاهم خیره ...
چشمان خسته اش خبر از یک راه دراز می دهد
پاهای بی جانش خبر از سختی پرواز می دهد
بالهای شکسته اش نشان از سوزناکی این ساز می دهد
و سرخی پرهایش خبر از فاش شدن یک راز می دهد ...
عشق فردا جلوی چشمانم نقش بسته ،
کوله بارم بسته ، لب در بنشسته ،
همچو هر روز در اندیشه تو
پیوسته ،
پیوسته ،
پیوسته ...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 20:36  توسط مونا.م
|
موجودی به نام انسان !!! تعریف ثابت بشر را یکی ازنویسندگان فانتزی از قول دانشمندی بزرگ که به مریخ رفته و در کنفرانس دانشکده ی مریخی ها شرکت کرده می نویسد. او می نویسد در کنفرانس مریخی ها یک دانشمند مریخی درباره ی سفر خود به زمین و کشف موجودات زنده سخنرانی می کرده .سخنرانی دانشمند مریخی و تعریف و شناخت وی از زمین و انسان بدین گونه است : بالاخره نظریه ی علمای ما در مورد کشف حیات در زمین ثابت شد.اخیرا تحقیقاتی نشان داده که موجودات خیلی پیشرفته ای از لحاظ حیات در آنجا وجود دارند که اسم یکی از آنها بشر است. به طور خلاصه عرض می کنم که این بشر یک "خیکی" است که دو تا سوراخ دارد و چهار تا دستک . اینها موسوم به بشرند و روی زمین از این طرف به آن طرف می خیزند ، با تلاش عجیب و بسیار وحشیانه ای که در تمام منظومه ها شبیهش نیست.اینها یک جنون خاص همدیگرکشی دارند. گاهی دسته های بسیار زیادشان از نقطه های دور که هیچ ارتباطی به هم ندارند و هیچ کدام همدیگر را نمی شناسند ، با یک نقشه و طرح وهیجان و تحریک ، تجهیز می شوند و با سلاح های خیلی مدرن و تجهیزات خیلی سطح بالا راه می افتند و زندگی و کار و خانواده شان را می گذارند و می آیند کنار هم صف می بندند ، بعد به جان هم می افتند . من فکر می کردم که اینها لابد به خاطر خوراک به همدیگر احتیاج دارند ، اما بعد می دیدم که اینها با یک زحمت عجیبی ، همدیگر را قتل عام می کنند و می کشند و بعد هم بلند می شوند و می روند به خانه شان ! باز دو مرتبه یکی می افتد جلو و باز یک عده ای را تحریک می کند و باز به جان عده ی دیگری می افتند . خلاصه این نوع که اسمش بشر است ، تاریخ خود آزاری و خود کشی دارد و تمام تجهیزاتشان صرف این می شود که وسایل کشتن یکدیگر را بدون اینکه نسبت به هم کینه ای داشته باشند فراهم کنند و بعد هم قتل عام های فراوان. و هیچ کدام از گوشت همدیگر یا خون همدیگر نمی خورند که بگوییم نیازی به همدیگر کشی دارند ، غذاشان از جای دیگر فراهم می شود . و بعد از فراغت از کشت و کشتار و همدیگر را قتل عام کردن و سوزاندن خانه های یکدیگر ، غرور و بادی اینها را می گیرد که ما نفهمیدیم این چه حالت روحی است ، بعد هم حما سه ها درست می کنند. ولی خوراکشان بدین شکل است که روی زمین راه می روند و با یک حرص شدید هر چه گیرشان می آید با این دستک هایی که در اطرافشان هست جمع میکنند. اما این خوراک های لطیف و میوه هایی که در زمین می روید را می گیرند ولی نمی خورند ! این هم یکی از جنونهای این موجود است که ما نفهمیدیم علتش چیست.این غذاهای سالم و گوشت و سبزی ومیوه های تازه را به خانه می برند و آتش درست می کنند و آنها را می سوزانند و می خورند و بعد مریض می شوند و بعد التماس می کنند که دکتر به زور وسایل تکنیکی آنها را از توی شکمشان در بیاورد ، و دکتر هاشان به خاطر همین عمل ، اشخاص محترم و پر درآمد جامعه هستند... و این بیماریها ، بیماریهای بشر کره ی زمین است . در عین حالی که بسیار پیشرفته است و مسلط بر زمین ، یک چنین جنون هایی دارد که هیچ حیوانی تا به حال دچارش نشده است .... برگرفته از " چهار زندان دکترعلی شریعتی "
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 22:34  توسط مونا.م
|
کمی بالا و بالا تر می روم
و از بالا به خود نگاهی می اندازم
و می بینم که روی زمین نشسته ام
اما در ابعادی کوچک
در آسمان چرخی می زنم و سیری می کنم و
.... استخاره می کنم
به روی زمین قدم می گذارم و نفس عمیقی می کشم عضلاتم را رها میکنم
افکارم را آرام و آرام باز می کنم و
دوباره استخاره میکنم
سکوت زمین مرا به مرگ دعوت می نماید سلولهایم نفس های آخر را
می کشند زمین شکاف بر می دارد و زیر پاهایم خالی می شود
طبیعت مرا فرا می خواند
قدم به درون می گذارم
ولی در ابعادی بزرگ و
دوباره استخاره میکنم
روح طبیعت سعی میکند مرا نوازش کند و قلبم را رام کند دوباره بالا می روم
بالا و بالاتر این بار از بالا خودم را می بینم که روی زمین دراز کشیده ام
پرواز روی شانه هایم سنگینی می کند و آگاهی ام را گوشزد می کند
و من دوباره استخاره می کنم
قرآن باز می شود سوره ی تکویر
تکبیر...تکبیر...تکبیر...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:53  توسط مونا.م
|
هواي نمناك پاييز در پيچ و خم ريه هايم
رقص كنان چرخ مي زند
فضاي بي وزني بر تنم لم مي دهد
پرتوي رهايي از قعر آسمان بر روحم ريزش مي كند
نسيم تازه اي بر درب دنياي درونم مي كوبد
پلك هايم گشوده مي شوند
آه
او مدت هاست كه اين اطراف پرسه ميزند
او بارها مي خواست بيدارم كند اما...
او تولدم را برايم جشن گرفت
او آ مد نم را تبريك گفت
او بارها مي خواست صدايم بزند اما...
او فرسوده شدنم را هم پيغامي داد
او رفتنم را توشه ي راهي داد
او قرآن را بر لبانم نهاد و مرا از زير آن راهي نمود
او بارها مي خواست ... اما ...
نسيم تازه ي بهار بر درب درونم مي كوبد
پلك هايم به آرامي گشوده مي شوند
و مهمان تازه وارد را خوش آمد مي گويند
آه
او مدت هاست كه اين اطراف پرسه ميزند !!!
اما ....
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:24  توسط مونا.م
|

من در خانه اي گلي زندگي مي كنم ،
مادرم گلي ، پدرم گلي ، چند خواهر گلي
ديروز وقتي باران باريد فضاي خانه مان بوي نم گرفت
ياد آن روز ا فتادم كه دستي مهربان ، از گل وجودم ،
نقش و نگاري بر صورتم طرح مي زد
و با ا نگشتان نرمش گونه هايم را لمس مي كرد
ياد آن روز كه ديدم استخوان هايم همه گلي ا ند
ستون بدنم ، قلبم ، رگ هايم همه گلي بودند
ياد روزي كه بوي نم در رگهايم جريان گرفت
و من ترسيدم كه گل وجودم با يك باران بهاري ويران شود
اما خنك نسيمي وزيد و آن مهربان ، بوسه اي بر سرشتم زد
و در گوشم خواند :
تا زماني كه حرمت بوسه ي درگاه حفظ شود ،
باران هاي بهار بندگي اين احساس را مي كنند،
ياد همان روز كه از آن مهربان خواستم آينه اي بياورد
تا هنرش را در آن نظاره كنم ،
كه او چشمانم را نيز گل گرفت و بست ،
و به من گفت هر آنچه طرح زدم هم اكنون خواهي ديد ،
گفت پرده را بالا زدم ،
نقش و نگار " خود " را همين حالا تماشا كن ،
و اين معركه را تقديس كن ،
انگار او نمي خواست با چشم هاي گلي چيزهاي غير گلي را ببينم
من در خانه گلي زندگي مي كنم ،
مادرم گلي ، پدرم گلي ، چند خواهر گلي
در درون وجود سر تا پا گلي ام ، دست مهرباني را حس مي كنم
كه هنوز اين طرح را مرمت مي كند
خوب دقت كن ، آن دست ها هنوز مشغول نوازشند ،
اين آرامش را با من احساس كن ، اين حس سرشار را ادراك كن ،
آن دست ها هنوز ....
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:42  توسط مونا.م
|
.... خداوندا اينجا ديگر چه جايي است كه ما را آورده اي ؟ اينجا هم شد جا؟ گو يا قوم قبلي ات اينجا را غارت كرده اند و به تاراج برده اند. آنها همه چيزمان را برده اند . سجاده هامان را هم دزديده اند. در بيرون كه به هيچ چيز رحم نكرده اند . آنها درونمان را هم با خود برده اند. عجب دزدان ماهري بودند . نمي دانم كدام خاك پاك است تا برآن نمازي بگزارم.نمي دانم كدام نسيم از سوي آسمان آبي مي وزد تا در آن نفس عميقي بكشم. زيبايي هامان را غارت كردند . افكارمان را تسخير كردند و زمين هاي پاك وجودمان را تصرف كردند . قلب هامان را بيمار كردند . سجاده هامان را تاراج كردند و به قصد غنيمت بين اعصار گذشته همه را تقسيم كردند . خداوندا حال ما بايد با كدامين پادشاه و به جرم كدامين تصرف هاي او آ غاز به جنگ و پس گرفتن "خود" كنيم ؟حال اين "خود" غارت شده مان را در كدامين خاك و در كدامين سرزمين و شهر و خانه جستجو كنيم؟ از كدامين انسان غارت شده اي سراغ "خود" گم شده ام را بگيرم ؟ خدايا اينجا همه "خود" به تاراج رفته شان را به زيورها مي آرايند و به گرانبها ترين لباس ها تزيين مي كنند و با گرانترين غذاها شكم گرسنه اش را سير مي كنند. اينجا همه مي گويند در دنياي جديد ، "خود" هم نيازهايش جديد مي شود. همه آن را به نام پرمدعاي"من" مي خوانند در اين شخصيت بزرگ و پرمدعاي "من" ، اين عصر و اين دوره ايها خوراك اين "من" متشخص به خودش مربوط است پوشاك و نيازهايش لذتهايش و غمهايش همه و همه فقط به خودش مربوط است . عجب حجمي دارد به طول آسمان عرض اقيانوس و به ارتفاع كهكشانها گنجايش دارد. همه چيز در دل اين بزرگ شخصيت جا مي گيرد. خودخواهي، غرور، بهتان، و هر آنچه كه به فكر مي رسد. دزدان عصر، چه ماهرانه هر آنچه داشتيم بردند و از آنچه باقي مانده چه ماهرانه دوري كردند و حال اين من هاي جديد كه چيزي جز اين باقي مانده ها و زباله هاي سوخته از غارت قبلي پيدا نكردند چون خلاء موجود در اين "من" را احساس كردند هر چه از هرگوشه و كناري يافتند در اين زباله داني جديد و پر زرو زيور ريختندو حال عجب ظاهر زيبائي پيدا كرده بعد از يك قرن! بيائيد و ببينيد كه در ظاهر آن و در باطنش در خيابان و كوچه و خانه ها چه مي گذرد. ببينيد چه جواهراتي كسب كرده است و چه مهارتها آموخته است. در خيابانها اين "من" حجيم و متشخص سرلخت از هر گونه فكر راه مي رود، كفشهاي سوراخ دار از فرط فقر بر پا دارد، لباس ژنده و عمدتاً كوچك از فرط تنگدستي بر تن دارد و شلوارهاي كوتاه بر پا كرده است و سر خيابانها گدائي محبت مي كند. افسوس كه هيچ توانگري نيست كه سكه اي كف دست او بگذارد. در كوچه هاي اين عصر، گدايان دستهاشان به سوي گدايان دراز است. ثروتهاشان را خودشان خاك كردند و به گدائي نشستند جواهرات را به "من" هاي بي ارزش بسته اند و ثروتي براي بخشيدن به گدايان يا به خودشان كه گداتر هستند هم ندارند. آيا نمي شود از اين طبيعت استاد ، درس گیرند و آنچه گذشتگان از اينان به غارت برده اند باز پس گيرند؟ 
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 20:23  توسط مونا.م
|
